![]() |
![]() |
|
|
امروز صبح دیرم شد. وقتی که آدم دیرش میشه مسافرهای تو تاکسی بیشتر سوار پیاده میشن، تاکسی دیرتر گیرش میاد، احتمالا مسافر کش(به کسر کاف بخوانید) پول خورد نداره، پلیس سر چهارراه هوس کرده امروز دستی ترافیک رو کنترل کنه و هزارتا اتفاق دیگه که دیر رسیدنت رو حتمی میکنه.
امروز صبح هم ازون صبحا بود حتی نزدیک بود تو اتوبوس خواب بمونم و ایستگاه رو رد کنم. القصه امروز ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست بدست هم دادن تا من دیر برسم. صبحی از جلوی بیمارستان که رد میشدم یه ماشینی داشت دنده عقب از پارک در میومد ماشین کناریش دستش رو گذاشته بود روی بوق حالا بوق نزن کی بوق بزن... فکر کنم ۱۰ ثانیه ای مدام دستش رو بوق بود. پیش خودم فکر کردم چرا ما با بوق سلام میکنیم، با بوق جواب سلام میدیم، با بوق اعلام عصبانیت میکنیم، با بوق بقیه رو صدا میکنیم (کافیه تو ماشین باشیم و آشنامون تو پیاده رو)، با بوق سوال میپرسیم(مسافر کش وقتی یه عابر پیاده کنار خیابون ایستاده، حتی اگه بخواد از خیابون رد بشه) خلاصه با بوق هزارتا کار دیگه میکنیم. چند سال پیش یه شبی رو تو یه روستا موندیم. شاید باورش سخت باشه ولی سکوت اونجا گوشم رو آزار میداد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 9:1 توسط ساسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وقتی که خیلی کوچولو بودم برادرم منو ساسا صدا میزد. چند روز پیش دوستم منو ساسا صدا زد خیلی بدلم نشست.
از همین جا به همه دوستان مجازی که سر ازین خرده فروشی دراوردن خوش امد میگم. اگه دوست داشتین با کامنت های قشنگتون اعلام حضور کنید. دراین خرده فروشی همه جور مطلبی به قیمت یه کامنت (البته اگه کرامت کنید) به فروش میرسه. |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 |
|
RSS
|