![]() |
![]() |
|
|
امان از این حشرات کوچک موذی. وقتی تو شرایط سخت گرما خوابت برده با یه حرکت ضرب الاجلی به لایه های عمیق بینی و گوشت نفوذ میکنن و خواب رو آنچنان از سرت می پرونن که یه لحظه دلت میخواد گیرشون بیاری و بالشون رو بکنی تا زجرکش بشن اما اونا زرنگ تر ازین حرفاهستن.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 8:38 توسط ساسا |
|
|
زندگی یه راه بی بازگشته.
چقدر روزایی که ذهنم آشفتست دلم میخاد بنویسم اما نمیتونم. چقدر روزایی که دلم شکستست نوشتنم میاد ولی نمیخام که تلخ بنویسم. چقدر روزایی که حالم خوشه یا غرق در روزمرگی ها میشم فراموش میکنم که باید بنویسم. نوشتن رو دوست دارم اما چه کنم که قلم شیوایی ندارم. نوشتن آرومم میکنه تو هر زمینه ای. وقتی دلم از عالم و آدم میگیره مینوسم بی پروا هم مینویسم و تو فلدر دل نوشته های لپ تاپم ذخیره میکنم. وقتی غرق از احساسات لطیف و عواطف ظریف میشم اینجا مینوسم و بصورت ثبت موقت نگهش میدارم. وقتی درگیر انتخاب میشم مینویسم و امتیاز میدم و انتخاب میکنم. وقتی میخام خودی تو شرکت نشون بدم گزارشاتی همراه با نامه پوششی تهیه میکنم و برای مدیرم میفرستم. وقتی با کلی کار نا تموم مواجه میشم همشو مینویسم و یکی یکی خطشون میزم لذت دنیا رو میبرم. کلا نوشتن رو دوست دارم شما چی؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 11:24 توسط ساسا |
|
|
دانی دولت چیست، ديدار يار ديدن بر كوي او گدايي بر خسروي گزيدن
حافظ كه اين شعر رو گفته فكر نميكرده يارش خسرو را به گدا ترجيح ميده؟ آخه آدم عاشق برو كار كن، برو كسب معرفت و شعور كن چرا فكر ميكني عاشقي بايد تنبلي و رفتن تو عالم هپروت بياره برات؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 8:37 توسط ساسا |
|
|
بلاخره تعطیلات نوروزی هم تمام شد و تهران شد همون تهران همیشگی، شلوغ و آلوده، با همون ترافیک های سرسام آورش. امسال عید و موندن در شهر رویایی تهران بسیار لذت بخش بود. اونروزا بود که درک کردم چرا چندصد سال پیش تهران رو برای پایتختی انتخاب کردن.
همیشه برام عجیبه همکارانی که خانوادشون تو شهرستان بسر می برن و خودشون اینجا تنها زندگی میکنن اینقدر از شلوغی ناراحتن و از زندگی تو تهران رنج میبرن و ابراز نارضایتی میکنن و بقیه تشویق به رفتن از تهران میکنن. چندوقت پیش بود یکی از همون موارد قصد خرید منزل داشت. منطقه ای رو بهش معرفی کردم و گفت نه اونجا خیلی شهرستانی زیاده. من همینجور مونده بودم یعنی چی آخه!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 9:52 توسط ساسا |
|
|
اين روزا كه شباش شبه عيد مي باشد بساط دست فروشي گرمه. يكي از مواردي كه اين روزا به روش ميرسه پي جامه ست. هرچي بالا پايين كردم ديدم همه موارد زير ميتونه درست باشه.
بير جامه: بمعني جامه اي كه يك لاست. بعبارتي فاقد آستر است. زير جامه: جامه اي كه زير جامه اصلي پوشيده ميشه. پير جامه: جامه اي كه سابقه اي كهن دارد و از اعصاري دور مورد استفاده قرار ميگرفته. باز هم پير جامه: جامه اي كه افراد كهن سال مي پوشند. پاي جامه: جامعي كه مخصوص پاست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 9:15 توسط ساسا |
|
|
سال ۹۰ هم با همه خوبی ها و بدیهاش به پایان رسید. چقدر این جمله تکراریه ولی در عین تکراری بودن چقدر بدلم میشینه. امسال سال پر تنشی بود، پر از اتفاقات خوب و بد. ولی تو این واپسین روزای سال حس نو شدن سال رو ندارم. احساس میکنم پرونده ناتمومی از سال پیش مونده و باید تموم بشه. شاعر میگه:
عید آمد و قبا نداریم با کهنه قبا صفا نداریم این پرونده ناتموم مثل کهنه قباست که صفای تحویل سال رو میگیره. دلم میخواد این واپسین روزای سال کش بیاد بلکه فرجی بشه و این پرونده هم به نتیجه روشن برسه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 9:18 توسط ساسا |
|
|
صبحا وقتی ون بهزیستی که اومده دنبال عروس معلول همسایه رو میبینم با خودم تکرار میکنم که هنوز دلخوشی ها کم نیست.
این روزا کلا حالم خوش نیست. روزگار کلی سختی رو به سمتم سرازیر کرده. دیگه از همه تحمل کردنها خسته شدم. یادش بخیر چند سال پیش بود با یه نفری صحبت میکردم که با کار کردن زن در خارج از منزل مخالف بود. از من هدفم رو از کار کردن پرسید بین همه دلایلی که آوردم گفتم یاد میگیرم قوی باشه و برای رسیدن به موفقیتم تلاش کنم. گفت آخه یه خانم روحیش لطیفه چرا باید اینقدر فشار رو تحمل کنه، باید یاد بگیره به دیگران تکیه کنه. اون روزا این حرفاش رو گذاشتم به پای طرز فکر قدیمیش. ولی این روزا که فشار همه سختی های اخیر خیلی خیلی از روحیه لطیف زنانه دور کرده مفهوم حرفای اون روز اون نفر رو میفهمم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 9:25 توسط ساسا |
|
|
بنای اعتماد آجر به آجر ساخته میشود. ولی چرا با کوچکترین اتفاقی که اعتماد رو تحریک میکنه یهو خراب میشه و فرو میریزه. آدم عاقل و آینده نگر دیگه اون دیوار فرپاشیده رو آباد نمیکنه.
امروز صبح تو حیاط بیمارستان: یه خانم با لباس فرم و یه آقا با لباس معمولی. آقاهه یه نفر رو اونور خط موبایل داشت میشست. خانمه هم نگران نگاهش میکرد. چقدر بده رابطه به اینجا کشیده بشه. امروز ظهر دختر خالم پشت تلفن از نارضایتیش از زندگی مشترک بیست سالش میگفت. هفته پیش خانم پسر داییم اومده بود پیش بابام که شوهرش رو نصیحت کنه. با این همه اتفاق بد چطوری اعتماد کنم و تصمیم به ازدواج بگیرم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 اسفند1390ساعت 15:15 توسط ساسا |
|
|
چقدر بزرگ شدن حس جالبیه. وقتی همه یکرنگی کودکیت با منشور زمان به رنگین کمونی از رنگ تبدیل میشه اگه مواظب نباشی تو میدون زندگی داغون میشی. اگه دیر بجنبی به کف میدون کوبیده میشی و تا آخر عمر محکوم به موندن تو کفی. اگه با انرژی مضاعف شروع کنی آخرای عمر کم میاری. اگه اگه...
ولی وقتی بزرگ میشی پدر و مادرت برات یه رنگ دیگه میشن. وابستگی کودکی جاش رو به یک دلی و همزبونی میده. باهاشون دوست میشی. دیگه بابا وارای موقعیت اجتماعیش برات حکم بابا عزیز رو داره که اگه اون موقعیت رو هم نداشته باشه بازم باباست و تو با تمام وجودت دوسش داری اگه یروزی مریض بشه و سینه محکمش نتونه سرت رو لمس کنه غم عالم بدلت میشینه. دیگه مامان ورای تحصیلات بالا و لباس شیکش برات بهترین مامان دنیاست. که اگه اینا هم نباشه بازهم شونه لرزونش بخاطر تو محکم میشه و برای رسوندنت به خواستت از هیچ کمکی دریغ نمیکنه. همه این حرفا دیروز صبح بذهنم رسید وقتی صحنه خداحافظی پدر و پسری رو جلوی مدرسه دیدم که چه دوست داشتنی دستش رو دور کمر باباش حلقه کرد و قدش رو بلند کرد تا به صورت باباش برسه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 10:23 توسط ساسا |
|
|
دیشب دوستی از باجگیری که اخیرا نزدیک منزلش براش اتفاق افتاده بود تعریف میکرد. جائی که مدتی قبلتر کیف خانم همسایه شون رو زده بودن. بحث از عدم امنیت بود. ازین که صبحای چهارشنبه اگه ماشین نداشته باشم باشگاه نمیرم چون هوا تاریکه، ازین که وقتی از پشت سرم صدای موتور میاد میترسم، ازین که شبها که تا دیروقت بیرونم مسیر بازگشت رو با چه اضطرابی طی میکنم، ازین که همیشه تا میشینم تو ماشین اول درها رو قفل میکنم، ازین که وقتی همراه دوستم توی پارک های خلوت قدم میزنیم مدام منتظر حمله یه غریبه هستم و هزارتا ترس دیگه.
امروز یه ایمیل خوندم از اتفاقی واقعی در خطوط هوایی TAM، تو اولین لحظه خیلی خوشحال شدم که حق به حق دار رسیده. با یه انسان ورای نژاد و موقعیت اجتماعی به صرف انسان بودن، رفتار شده. ولی وقتی یاد همه ترس های خودم افتادم دیدم با توجه به سابقه خراب سیاهپوستان و جرایمی که انجام دادن شاید حق با خانم سفید پوست باشه. شاید یه تجربه ناخوشایند قبلی وادارش میکرده که نتونه کنار یه مرد سیاه پوست بشینه. وقتی میخایم با یکی آشنا بشیم اولین سوالاتمون ایناست: اسمش چیه؟ چندسالشه؟ کارش چیه؟ رشتش چیه؟ تحصیلاتش چقدره؟ خونش کجاست؟ باباش چکارست؟ نمیدونم اینا چقدر شعور، انسانیت یا اخلاقیات یه نفر رو نشون میده؟ هیچ وقت نمیپرسیم عادتهای روزانش چیه؟ برنامه منظمی برای زندگشیش داره؟ قابل اعتماد هست؟ باهوش هست یا نه؟ شعورش چطوره؟ درک میکنه؟ حالا دیدین همه ما به طریقی درگیر ظواهریم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 9:38 توسط ساسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وقتی که خیلی کوچولو بودم برادرم منو ساسا صدا میزد. چند روز پیش دوستم منو ساسا صدا زد خیلی بدلم نشست.
از همین جا به همه دوستان مجازی که سر ازین خرده فروشی دراوردن خوش امد میگم. اگه دوست داشتین با کامنت های قشنگتون اعلام حضور کنید. دراین خرده فروشی همه جور مطلبی به قیمت یه کامنت (البته اگه کرامت کنید) به فروش میرسه. |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 |
|
RSS
|